گلدانی خالی بودم.همیشه در حال جابه جایی،گاهی تیرک دروازه فوتبال بچه ها  که وقتی توپی به سمتم می آمد به خود می لرزیدم و وقتی  که توپ آنها با شدت بر شکمم ضربه می زد به یک سو می افتادم  ونور از  دو طرف  سوراخ ته گلدان می گذشت،همه فریاد  بدشانسی  گل نشدن را بر سر من خالی می کردند. گاهی از عصبانیت  باختن مرا با پا شوت می کردند وبه سویی  می انداختند  وروزها آنجا می ماندم وکسی حتی یک نگاه سبک و دزدکی هم به من نمی انداخت.گاهی با مداد دایره های سیبل را روی تنم می کشیدند و مرا به عنوان نشانه تیر اندازی با گلوله های سخت  می گذاشتند وآنقدر  خطاهای خود را روی من تکرار می کردند تا انکه  بالاخره موفق به زدن به هدف می شدند و شوق بگیرند.آنقدر تیر خورده بودم که جانباز میدان تیر بودم.

خلاصه همیشه با ترس  و دلهرگی  زندگی می کردم و ترک ها وسورخ های زیادی برخود داشتم تا آنکه پیر مردی  جای خالی روی نرده های خود را احساس کرد و چون  معشوقه اش  رهایش کرده بود  با گلی که  در من کاشته بود حرف می زد.دیگر جای من گرمو نرم بود واز سرمای طولانی  وتنهای شب  خبری نبود.آری ،دیگر گلدانی خالی نبودم و صبح ها با آفتاب سحرگاهی مردم را میدیدم  که چشم به زیبایی من وهنر پیر مرد  دوخته اند و مورد توجه آنها شده ام.اما، انها  مرا نمی شناختند و نمیدانستند که همان گلدان تیرک شده  دیروز و نشانه  بودم....