Love Isn't Enoughتنها عشق کافی نیست


A recent protest against stop-and-frisk policies inspired to re-post this data on the disproportionate rates with which Whites, Blacks, and Hispanics are stopped by police… and the total failure of this form of racial profiling. New data is included at the end.

Jay Livingston at Montclair SocioBlog discussed the two figures below (full report here). The first shows that Black and Hispanic drivers are more likely to be stopped by Los Angeles Police than White drivers. The second shows that, when stopped, if searched, police are more likely to find weapons and drugs on Whites than on either Blacks or Hispanics. Conclusion: Blacks and Hispanics are being racially profiled by the L.A.P.D. and racial profiling does not work. Data from New York City in 2008 tells a similar story.

The New York Civil Liberties Union reports that the NYPD stopped 161,000 people in the first quarter of 2011. A record number. Eighty-four percent of those stopped were Black or Latino. The Civil Liberties Union has filed a lawsuit, claiming that the practice is unconstitutional.

یکی بود.یکی نبود

یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که
وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا
بود و غیر از خدا هیچکس نبود. این
قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا
هیچ کس نیست.
 

استادى از شاگردانش
پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم
داد مي‌زنيم؟ چرا مردم هنگامى که
خشمگين هستند صدايشان را بلند
مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟

شاگردان فکرى
کردند و يک
ى از آن‌ها گفت: چون در
آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از
دست مي‌دهيم.


استاد پرسيد:
اينکه آرامشمان را از دست مي‌دهيم
درست است امّا چرا با وجودى که طرف
مقابل کنارمان قرار دارد داد
مي‌زنيم؟ آيا نمي‌توان با صداى
ملايم صحب
ت کرد؟ چرا هنگامى که
خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟

شاگردان هر کدام
جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى
هيچکدام استاد را راضى
نکرد.


سرانجام استاد چنين توضيح داد:
هنگامى که دو نفر از دست يکديگر
عصبانى
هستند، قلب‌هايشان از
يکديگر فاصله مي‌گيرد. آن‌ها
براى اين که فاصله را جبران کنند
مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان
عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين
فاصله بيشتر است و آن‌ها بايد
صدايشان را
بلندتر کنند.


سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو
نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى
مي‌ا
فتد؟ آن‌ها سر هم داد
نمي‌زنند بلکه خيلى به آرامى با
هم صحبت مي‌کنند. چرا؟ چون
قلب‌هايشان خيلى به هم نزديک است.
فاصله قلب‌هاشان بسيار کم است .


استاد ادامه داد: هنگامى که
عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه
اتفاقى مي‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف
معمولى هم با هم نمي‌زنند و فقط در
گوش هم نجوا مي‌کنند و عشقشان باز
هم به يکديگر بيشتر مي‌شود.


سرانجام، حتى از نجوا کردن هم
بي‌نياز مي‌شوند و فقط به يکديگر
نگاه مي‌کنند. اين هنگامى
است که ديگر هيچ فاصله‌اى بين
قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.

 

امیدوارم روزی رسد که تمامی انسان ها قلب هایشان به یکدیگر نزدیک شود.

رمان برزخ اما بهشت (فصل اول)

-          رعنا جان سلام...

-          رعنای خوبم سلام...

-          رعنای عزیزم...

نه،نه، فایده ندارد، نمی توانی بنویسی.

نمی توانستم. چند هفته بود که برای شروع کردن نامه داشتم فکر می کردم. نمی دانم، نمی دانستم چه بنویسم، از کجا شروع کنم و از چه بگویم. حرفی برای زدن نداشتم. چیزی به ذهنم خطور نمی کرد، هیچ چیز! انگار مغزم داشت از کار می افتد یا شاید هم افتاده بود...

 

نه از کار نیفتاده بود، برعکس یکرَوند داشت کار می کرد. مدام فکرهای جورواجوری که به هم هیچ ربطی نداشت از ذهنم می گذشت و توی سرم مثل آش شله قلمکار شده بود و آینده و گذشته و حال با هم غوطه می خوردند.

دیگر حتی لازم نبود به خودم زحمت بدهم که به چیزی فکر کنم، در حالی که به ظاهر از بیست و چهار ساعت، بیست ساعتش را خواب بودم، ولی در حقیقت فقط سه – چهار ساعت مغزم از کار می افتاد و واقعاً می خوابیدم، بقیۀ ساعت ها با چشم های بسته مدام فکر می کردم، فکر می کردم و فکر...

نه، آن که داشت از کار می افتاد جسمم بود، چون همیشه خسته بودم، کار نکرده، بدون هیچ فعالیتی. مثل جنازه دائم دراز می کشیدم. خسته بودم، خستۀ خسته! یاد حرف های دکتر محمودی می افتادم که می گفت:

-     نباید به خودت افکار منفی تلقین کنی، به چیزهای مثبت فکر کن، به آینده که هنوز پیش رویت است، به جوانیت، زیبائیت، سلامتیت و ....

راستی دکتر بودن چقدر آسان است! روی صندلی بنشینی و در نهایت وقار و ارامش برای دیگران دادِ سخن بدهی و در مورد دردی که نه خودت چشیده ای، نه داری و نه می تونی مفهومش را بفهمی ساعت ها حرف بزنی!

کاش واقعاً زندگی مثل فیلم های هندی بود؛ سر بزنگاه، با یک حرف یا یک معجزه یا تصمیم آنی، سریع همه چیز را روبراه می شد و مشکلات حل. دکتر محمودی که می گفت:

-     نخواب! بیدار باش! به گذشته فکر نکن یا به چشم یک اشتباه یا تجربه به آن نگاه کن! در عوض به فردا فکر کن! فردایی که هنوز پیش روی توست...

حق داشت آن قدر مصمم و آسوده حرف بزند و برای من نسخه بپیچد، آخر او که در بیست و سه سالگی بیوه نشده بود! او که تمام نیرویش را برای حفظ چیزی که اصلاً ارزشش را نداشت بیهوده صرف نکرده بود و از همه مهم تر این که «او زن نبود.»

برای همین، آن قدر خونسرد می گفت:

-          پاشو! تلاش کن! به زور خودت را مجبور کن که تحرک داشته باشی. از خونه بزن بیرون و ...

ولی دیگر نمی توانست بگوید کجا برو و چه کار کن. از خانه بیرون می رفتم چه کار؟ به اطمینان درسی که نخوانده بودم و هنری که نداشتم می رفتم دنبال کار؟ یا با این اعصاب فرسوده و ذهن بیمار تازه می رفتم دنبال درس؟! دکتر محمودی می گفت:

-     اگه شده توی گوش خودت بزن: 1. صبح زود از جات بلند شو، 2. دوش بگیر، 3. مرتب روبروی آینه بایست و با انرژی و با صدای بلند بگو این منم...

ناخودآگاه چشم هایم نیمه باز شد و به ساعت کنار تخت نگاه کردم، ساعت یک و نیم بعد از ظهر بود . فکر کردم حالا باز طبق معمول پایم را روی اولین پله که بگذارم صدای غُر غُر عمه و لُغُزهایش می رود هوا که:

-          بَه بَه چه عجب! چرا صبح کله سحر پا شدی؟!

یا می گوید:

-          این همه می ری دکتر، نمی شه یه قرص برای کم خوابی بگیری؟! و...

با خودم گفتم:

-          عیبی ندارد بگذار بگوید، او عادت کرده به نیش زدن و من هم به نشیدن!

دستور اول دکتر که خود بخود کشکش ساییده شد، دومی را هم که حالش را نداشتم، می ماند سومی؛ با زحمت و به زور از جایم بلند شدم. استخوان هایم با هر تکانی که می خوردم صدا می داد، خنده دار بود. تنم از بس خوابیده بودم خُرد شده بود.

روبروی آینه ایستادم که لااقل دستور سوم را اجرا کنم و با انرژی خودم را به خودم معرفی کنم، ولی باز از این که با صدای بلند این کار را بکنم طفره می رفتم. توی دلم گفتم:

-          اینم منم ماهنوش یزدان ستا، بیست و چهار سالمه...

مکث کردم، برعکس گفتۀ دکتر محمودی، نمی توانستم فکر کنم یا بگویم که هنوز جوانم و اول راه و فرداهای قشنگ در انتظارم است! بی اختیار به چهره ام دقیق شدم. چهره ای که دیگر طراوت چهرۀ یک دختر جوان با آرزوهای قشنگ را نداشت. چهرۀ زنی بود با قد 170 سانتیمتر، موهای بلند مشکی و درهم ریخه که نمی دانستم چند روز است برس نخورده، و چشم های سبز تیرۀ غم گرفته که دیگر اصلاً برق شیطنت و سرزندگی نداشت، ابروهایی که با اخم ب هم پیوند خورده بود و لب هایی که مدام به حالت عصبی و بی اختیار به دندان می گزیدم. باز فکر کردم، اگر این که می گویند هر گذشتۀ خاص یک آیندۀ خاص را برای آدم به وجود می آورد درست باشد، پس من چطور می توانم فکر کنم که گذشته ام فقط یک تجربه بوده، نه یک شکست، نه یک فاجعه؟! چطور نباید فکر کنم که در عرض چهار – پنج سال، تمام آرزوهایم پایمال شده و از بین رفته، که در بهترین سال های عمرم،بیش ترین تلخی های زندگی را تجربه کرده ام؟! چطور فراموش کنم که به دنبال همۀ از دست داده هایم، بچه ام را هم... گلویم سوخت، لبم را محکم تر به دندان گزیدم و حس کردم چشم هایم می سوزد؛ این اواخر قلب و چشمم را با هم می سوزاند ولی اشکی در کار نبود، مدت ها بود که نبود.

از خیر سومین توصیه هم گذشتم، موهایم را بی حوصله جمع کردم، مثل همیشه یک پیراهن و شلوار جین به تن کشیدم و از اتاق بیرون آمدم. به محض این که در را باز کردم، صدای هیاهوی همیشگی خانه مان توی گوشم پیچید، خانه ای که از بچگی یاد نداشتم، رنگ سکوت به خودش دیده باشد.

تا وقتی بچه بودیم خود ما و حالا، هر روز یکی یا چند تا از خواهرها یا دختر خاله هایم همراه بچه هایشان. از همان بچگی همیشه فکر می کردم اگر عمو با خاله یا پدر خودم با مادرم ازدواج نکرده بود، خانۀ ما چقدر محیطش فرق می کرد؟!

توی خانه ای که ده تا بچه باشد و نُه تای آن ها هم دخترهای جیغ جیغو باشند، چطور می شود انتظار داشت وضع از این بهتر باشد؟! تازه وقتی بچه بودیم همیشه مهمن هم داشتیم، بعد که بزرگ تر شدیم، همیشه یا حرف خواستگاری بود یا عروسی و خرید و جهاز و... و... حالا هم که این حرف ها تمام شده بود، باز همیشه یا یکی می خواست برود عروسی یا خرید، یا بچه اش مریض بود یا اصلاً هیچ کدام، آمده بودند این جا مهمانی!

خانه مان را هیچ وقت خانۀ واقعی نمی دانستم، همیشه مثل هتلی شلوغ بود که هر کسی پیِ کار خودش بود، این خانۀ شلوغ را، این خانه ای را که زمانی می خواستم از آن فرار کنم و به خیال خودم دنبال خانه ای کوچک و پر از آرامش بودم، حالا با همۀ نابسامانی هایش، عاشقانه دوست داشتم، چون دیگر قدرش را می دانستم، حتی از عمه مهتاج هم دیگر متنفر نبودم!  

ادامه دارد ...

داستان كوتاه متشكرم اثر آنتوان چخوف


همين چند روز پيش، «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هايم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم .
به او گفتم: بنشينيد«يوليا واسيلي ‌‌‌‌‌اِونا»! مي‌‌‌‌دانم كه دست و بالتان خالي است امّا رودربايستي داريد و آن را به زبان نمي‌‌‌آوريد. ببينيد، ما توافق كرديم كه ماهي سي‌‌‌روبل به شما بدهم اين طور نيست؟
 -   چهل روبل .
-   نه من يادداشت كرده‌‌‌‌ام، من هميشه به پرستار بچه‌‌هايم سي روبل مي‌‌‌دهم. حالا به من توجه كنيد..
شما دو ماه براي من كار كرديد.
-   دو ماه و پنج روز
-   دقيقاً دو ماه، من يادداشت كرده‌‌‌ام. كه مي‌‌شود شصت روبل. البته بايد نُه تا يكشنبه از آن كسر كرد. همان طور كه مي‌‌‌‌‌دانيد يكشنبه‌‌‌ها مواظب «كوليا» نبوديد و براي قدم زدن بيرون مي‌‌رفتيد.
 سه تعطيلي .. . . «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چين‌‌هاي لباسش بازي مي‌‌‌كرد ولي صدايش درنمي‌‌‌آمد.
-   سه تعطيلي، پس ما دوازده روبل را مي‌‌‌گذاريم كنار. «كوليا» چهار روز مريض بود آن روزها از او مراقبت نكرديد و فقط مواظب «وانيا» بوديد فقط «وانيا» و ديگر اين كه سه روز هم شما دندان درد داشتيد و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشيد.
دوازده و هفت مي‌‌شود نوزده. تفريق كنيد. آن مرخصي‌‌‌ها ؛ آهان، چهل و يك‌ ‌روبل، درسته؟
چشم چپ «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشك شده بود. چانه‌‌‌اش مي‌‌لرزيد. شروع كرد به سرفه كردن‌‌‌‌هاي عصبي. دماغش را پاك كرد و چيزي نگفت.
-   و بعد، نزديك سال نو شما يك فنجان و نعلبكي شكستيد. دو روبل كسر كنيد ..
فنجان قديمي‌‌‌تر از اين حرف‌‌‌ها بود، ارثيه بود، امّا كاري به اين موضوع نداريم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسيدگي كنيم.
موارد ديگر: بخاطر بي‌‌‌‌مبالاتي شما «كوليا » از يك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنيد. همچنين بي‌‌‌‌توجهيتان
باعث شد كه كلفت خانه با كفش‌‌‌هاي «وانيا » فرار كند شما مي‌‌بايست چشم‌‌هايتان را خوب باز مي‌‌‌‌كرديد. براي اين كار مواجب خوبي مي‌‌‌گيريد.
پس پنج تا ديگر كم مي‌‌كنيم.
در دهم ژانويه 10 روبل از من گرفتيد...
« يوليا واسيلي ‌‌‌‌‌‌اِونا» نجواكنان گفت: من نگرفتم.
-     امّا من يادداشت كرده‌‌‌ام ..
-    خيلي خوب شما، شايد …
-    از چهل ويك بيست و هفت تا برداريم، چهارده تا باقي مي‌‌‌ماند.
چشم‌‌‌هايش پر از اشك شده بود و بيني ظريف و زيبايش از عرق مي‌‌‌درخشيد. طفلك بيچاره !
-         من فقط مقدار كمي گرفتم ..
در حالي كه صدايش مي‌‌‌لرزيد ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بيشتر..
-          ديدي حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، مي‌‌‌كنه به عبارتي يازده تا، اين هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا . . . يكي و يكي.
-         يازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توي جيبش ريخت .
-         به آهستگي گفت: متشكّرم!
-         جا خوردم، در حالي كه سخت عصباني شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.
-         پرسيدم: چرا گفتي متشكرم؟
-          به خاطر پول.
-         يعني تو متوجه نشدي دارم سرت كلاه مي‌‌گذارم؟ دارم پولت را مي‌‌‌خورم؟ تنها چيزي مي‌‌‌تواني بگويي اين است كه متشكّرم؟
-   در جاهاي ديگر همين مقدار هم ندادند.
-   آن‌‌ها به شما چيزي ندادند! خيلي خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه مي‌‌زدم، يك حقه‌‌‌ي كثيف حالا من به شما هشتاد روبل مي‌‌‌‌دهم. همشان اين جا توي پاكت براي شما مرتب چيده شده.
ممكن است كسي اين قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكرديد؟ چرا صدايتان در نيامد؟
ممكن است كسي توي دنيا اين قدر ضعيف باشد؟
لبخند تلخي به من زد كه يعني بله، ممكن است.
بخاطر بازي بي‌‌رحمانه‌‌‌اي كه با او كردم عذر خواستم و هشتاد روبلي را كه برايش خيلي غيرمنتظره بود پرداختم.
براي بار دوّم چند مرتبه مثل هميشه با ترس، گفت: متشكرم!
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم در چنين دنيايي چقدر راحت مي‌‌شود زورگو بود.
 

سخنانی زیبا از دکتر علی شریعتی

 

خدایا!!!
مرا به ابتذال ارامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ ٫ غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن . لذتها را به بندگان حقیرت ببخش و درد های عظیم را به جانم ریز.
خدایا!
اگر باطل را نمی توان ساقط کرد می توان رسوا ساخت اگر حق را نمی توان استقرار بخشید می توان اثبات کرد طرح کرد و به زمان شناساند و زنده نگه داشت.
خدایا!
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم برای اینکه هرکس آنچنان می میرد که زندگی کرده است.
خدایا!
اتش مقدس شک را چنان در من بیفروز تا همه یقین هایی را که بر من نقش کرده اندبسوزد و انگاه از پس توده این خاکستر لبخند مهراوه بر لب های صبح یقینی شسته از هر غبار طلوع کند.
خدایا!
به هرکی دوست میداری بیاموز که عشق اززندگی کردن بهتر است و به هرکس که بیشتر دوست میداریش بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است !
خدایا!
 تو را سپاس می گویم که در مسیری که در راه تو بر می دارم آنها که باید مرا یاری کنند سد راهم می شوند، آنها که باید بنوازند سیلی می زنند، آنها که باید در مقابل دشمن پشتیبانمان باشند پیش از دشمن حمله میکنند و ..... تا در هر لحظه از حرکتم به سوی تو از هر تکیه گاهی جز تو بی بهره باشم.

سعدي

 

الشيخ‌الامام المحقق ملک‌الکلام افصح المتکلمين ابومحمد مشرف‌الدين (شرف‌الدين) مصلح‌بن عبدالله‌بن مشرف‌السعدى الشيرازى بزرگترين شاعرى است که بعد از فردوسى در آسمان ادب فارسى درخشيده است و هنوز مى‌درخشد. در نام و نسب و تاريخ وفات اين استاد بزرگ ميان نويسندگان و مؤلفان قديم اختلاف است و سرچشمهٔ اين اختلاف‌ها شهرت فراوان سعدى و افتادن نام بلندش در افواه خاص و عام است. اما بنابر آنچه از تحقيق در مأخذهاى موثق برمى‌آيد نام و نسب درست او همان است که در آغاز اين مقال آمده است.

تخلص ”سعدي“به‌سبب انتساب اين استاد سخن به سعد‌بن ابى‌بکر بن سعد بن زنگى‌ است.

شهرتى که سعدى در حيات خود به‌دست آورد بعد از مرگ او با سرعتى بى‌سابقه افزايش يافت و او به‌زودى به‌عنوان بهترين شاعر زبان فارسى و يا يکى از بهترين و بزرگترين آنان شناخته شد و سخن او معيار و محک فصيحان و بليغان فارسى‌زبان قرار گرفت.

شهرت سعدى معلول چند خاصيت در او است. نخست اينکه سعدى زبان فصيح و بيان معجزآساى خود را تنها وقف مدح و يا بيان احساسات عاشقانه نکرد بلکه بيشتر آن را به‌خدمت ابناء نوع گماشت و در راه سعادت آدميزادگان به‌کار برد. دوم آنکه وى نويسنده و شاعرى جهانديده و سرد و گرم روزگار چشيده و مطلع بود. سوم آنکه سخن گرم و لطيف خود را همراه با مثل‌ها و حکايت‌هاى دلپذير بيان کرد. چهارم آنکه در مدح و غزل راهى نو و تازه پيش گرفت. و پنجم آنکه در عين وعظ و حکمت و هدايت خلق شاعرى شوخ و بذله‌گو و شيرين‌بيان است و خواننده خواه و ناخواه مجذوب او مى‌شود. بالاتر از همهٔ اينها فصاحت و شيوائى کلام سعدى در سخن به پايه‌اى است که واقعاً او را سزاوار عنوان ”سعدى‌ آخرالزمان“ (هرکس به‌زمان خويش بودند من سعدى آخرالزمانم) ساخته است. وى توانست زبان ساده و فصيح استادان پيشين را احياء کند و از قيد تکلف‌هائى که در نيمهٔ دوم قرن ششم و قرن هفتم گريبانگير سخن فارسى شده بود رهائى بخشد و شعر پارسى را که بعد از رودکى و دقيقى و فرخى و فردوسى به‌تدريج به تعقيد و ابهام و تکرار معانى گرائيده و با لفظ‌هاى مغلق و دشوار و گاه دور از ذوق سليم آميخته شده بود، به‌همان درجه از کمال و زيبائى و جلا و روشنائى و لطف و دلربائى برساند که فردوسى رسانيده بود.

سعدى در اين نهضت و بازگشت به روش فصيحان متقدم در حقيقت به اساس و مبناى کار آنان توجه داشت نه به ظاهر قول‌هاى آنان. بدين لحاظ سعدى در شعر، همچنان‌که در نثر، سبکى نو دارد و آن ايراد معنى‌ها و مضمون‌هاى بسيار تازه و لطيف و ابداعى در لفظ‌هاى ساده و روان و سهل است که در عين حال همهٔ شرط‌هاى فصاحت را به‌حد اعلاء در بردارد.

سعدى با آنکه در ادب عربى و دانش‌هاى شرعى و دينى تبحر کافى داشت هيچ‌گاه فارسى را فداى لفظ‌هاى غريب عربى نکرد به‌نحوى که نزديک به تمام واژه‌هاى تازى که به‌کار برده است از نوع لغت‌هائى هستند که در زبان فارسى رسوخ کرده و رواج يافته و مستعمل و مفهوم بوده‌اند. در شعر و نثر سعدى شيوهٔ شاعران قرن ششم و هفتم که مبالغه در ايراد واژه‌ها و ترکيب‌هاى دشوار عربى بود تعديل گرديد. متقدمان پارسى‌زبان در توصيف شعر سعدى ديوان او را ”نمکدان شعر“ (تذکرةالشعراء، ص ۲۳۳) گفته‌اند و الحق اين تعبيرى است سزاوار و رسا، چه به حقيقت شعر سعدى همگى ”نمک“ و ”مزه“ و ”شيريني“ و ”لطافت“ است.

ولادت و مرگ

تاريخ ولادت او را به قرينهٔ سخن او در گلستان مى‌توان به تقريب در حدود سال ۶۰۶ هجرى دانست. وى در شيراز در ميان خاندانى که ”از عالمان دين بودند“ ولادت يافت. وفات سعدى را در مأخذها به چندگونه نوشته‌اند اما ذى‌الحجهٔ سال ۶۹۰ هـ به حقيقت نزديکتر است.

شرح زندگانى

از کودکى تحت تربيت پدر قرار گرفت و از هدايت و نصيحت او برخوردار گشت ولى در خردسالى يتيم شد و ظاهراً در حجر تربيت نياى مادرى خود قرار گرفت و مقدمات دانش‌هاى ادبى و شرعى را در شيراز آموخت و براى اتمام تحصيل به بغداد رفت و در مدرسهٔ معروف نظاميهٔ آن شهر به ادامه تحصيل پرداخت و در همين شهر بود که خدمت جمال‌الدين ابوالفرج عبدالرحمن جوزى (مقتول به‌سال ۶۵۶) ملقب به ”المحتسب“ نوادهٔ ابوالفرج بن الجوزى را درک کرد. سعدى از اين بزرگ به‌عنوان ”مربي“ و ”شيخ“ ياد مى‌کند و البته مراد سعدى از شيخ و مربى کسى است که وى را در دانش‌هاى دينى و شرعى در کنف تربيت داشت نه در تصوف، و على‌الظاهر بايد سعدى در حدود بيست و چهار پنج سالگى خود خدمت اين استاد را درک کرده باشد. نعمت چنين تربيتى نسبت به سعدى براى چندتن از پيران عهد او از آن‌جمله براى شهاب‌الدين ابوحفص عمربن محمد سهروردى (متوفى به‌سال ۶۳۲) حاصل شده و سعدى از صحبت و اقامت در خدمت او و استماع سخنان عارفانه‌اش بهره برده است. سعدى در کسب نظرهاى عارفان و قبول تربيت ايشان گويا به پير و مرادى تنها اکتفا نکرده بلکه به عده‌اى از آنان ارادت ورزيده و از ايشان کسب فيض کرده و در عين حال که مانند يک مريد تابع و فرمانبردار مطلق آنان نبوده از راه صحبت و مصادقت، از گفتار و نظرهاى ايشان برخوردار شده و احياناً بعضى از نظرهايشان را نيز پذيرفته است اما اينکه دولتشاه و هدايت سعدى را مريد شيخ عبدالقادر گيلانى (م ۵۶۱) نوشته‌اند اشتباه محض است.

بعد از سال‌هاى تحصيل در بغداد و استفاده از درس بزرگترين مدرسان و مشايخ عهد، سعدى سفرهاى طولانى خود را به حجاز و شام و لبنان و روم آغاز کرد و بنابر اشارهٔ خود در اقصاى عالم گشت و با هرکس ايام را به‌سر برد و به‌هر گوشه‌اى تمتعى يافت و از هر خرمنى خوشه‌اى برداشت. اين سفرها که در حدود سال ۶۲۰-۶۲۱ آغاز شد مقارن سال ۶۵۵ با بازگشت به شيراز پيان يافت. در مراجعت به شيراز سعدى در شمار نزديکان سعدبن ابى‌بکر بن سعدبن زنگى درآمد ولى در عين انتساب به دربار سلغرى و مدح پادشاهان آن سلسله و ستايش عده‌اى از مردان بزرگ عهد، هرگز يک شاعر دربارى نشد بلکه زندگى را به آزادگى و ارشاد و خدمت به خلق گذرانيد و از آن پس عمرش در شيراز به‌نظم قصيده‌ها و غزل‌ها و تأليف رساله‌هاى مختلف او و شايد به وعظ و تذکير مى‌گذشت و يک‌بار نيز سفرى به مکه کرد و از راه تبريز به شيراز بازگشت و در اين سفر بود که با شمس‌الدين صاحب ديوان و برادرش عطاملک جوينى ملاقات نمود.

سعدى از گويندگانى است که در زمان حيات خويش در ميان فارسى‌شناسان کشورهاى مختلف از آسياى صغير گرفته تا هندوستان شهرت بسيار حاصل کرد. امير خسرو دهلوى و حسن دهلوى در غزل‌هاى خود از سعدى پيروى مى‌کرده‌اند و سيف‌الدين محمد فرغانى از اينکه شعرهاى خود را به پيشگاه استاد بزرگ سخن مى‌فرستاده خود را چنين ملامت مى‌کرده است:

مرا از غايت شوقت نيامد در دل اين معنى

که آب پارگين نتوان سوى کوثر فرستادن

مرا آهن در آتش بود از شوقت، ندانستم

که مس از ابلهى باشد به‌کان زر فرستادن

حديث شعر من گفتن به پيش طبع چون آبت

به آتشگاه زردشتست خاکستر فرستادن

بر آن جوهرى بردن چنين شعر آنچنان باشد

که دست‌افزار جولاهان بر زرگر فرستادن ....

سعدى بيشتر اتابکان سلغرى و وزيران و واليان و عاملان بزرگ فارس و چندتن از مردان ديگر عهد خود را مدح گفت. بزرگترين ممدوح او از ميان سلغريان اتابک مظفرالدين ابوبکر پسر سعدبن زنگى (۶۲۳-۶۵۸) است که شاعر ”بوستان“ يا ”سعدى‌نامه“ را به او تقديم کرد. ممدوح ديگر سعدى که شاعر در حقيقت به وى اختصاص داشته است سعدبن ابوبکر (متوفى ۶۵۸) است که بيشتر از دوازده روز عنوان اتابکى نداشت و سعدى ”گلستان“ را در سال ۶۵۶ به او تقديم کرد و نام او را در مقدمهٔ بوستان و بعضى از قصيده‌ها و در دو مرثيهٔ مؤثر که در مرگ او ساخته آورده است.

از ميان ديگر ممدوحان سعدى شمس‌الدين محمد صاحبديوان و برادر او علاءالدين عطاملک جوينى بيش از همه مورد ستايش وى قرار گرفته و استاد را در مدح آنان قصيده‌هاى غرّا و آن هر دو بزرگ را در حق استاد پرورش‌ها و بزرگداشت‌هاى بسيار بوده است. قسمتى از ديوان شيخ که دربردارندهٔ قطعه‌هائى به‌عربى و فارسى و غالباً در مدح صاحبديوان جوينى ساخته شده است به‌نام او ”صاحبيه“ ناميده شده و بعيد نيست که اين تسميه از خود شاعر باشد.

آثار سعدى

آثار سعدى به دو دستهٔ منظوم و منثور تقسيم مى‌شود. دربارهٔ آثار منثور او بعد از اين و در جاى خود بحث خواهد شد. در رأس اثرهاى منظوم سعدى يکى از شاهکارهاى بلامنازع شعر فارسى قرار درارد که در نسخه‌هاى کهن کليات ”سعدى‌نامه“ ناميده شده ولى بعدها به ”بوستان“ شهرت يافته است. اين منظومه‌ که تاريخ شروعش معلوم نيست در سال ۶۵۵ هجرى به اتمام رسيد و در موضوع اخلاق و تربيت و وعظ و تحقيق است و ده باب دارد به‌نام‌هاي: عدل، احساس، عشق، تواضع، رضا، ذکر، تربيت، شکر، توبه، مناجات و ختم کتاب. بخش دوم از اثرهاى منظوم سعدى قصيده‌هاى عربى او است که اندکى کمتر از هفتصد بيت مشتمل بر معانى غنائى و مدح و نصيحت و يک قصيده در مرثيهٔ المستعصم‌بالله است. بخش سوم قصيده‌هاى فارسى در موعظه و نصيحت و توحيد و مدح شاهان و بزرگان است. بخش چهارم مرثيه‌هاى شاعر است مشتمل بر چند قصيده در مرثيهٔ المستعصم و ابوبکربن سعدبن زنگى و سعدبن ابوبکر و امير فخرالدين ابى‌بکر و عزالدين احمدبن يوسف و يک ترجيع‌بند مؤثر در مرثيهٔ اتابک سعدبن ابى‌بکر. بخش پنجم غزل‌هاى سعدى شامل ملمعات، مثلثات، ترجيعات، طيبات، بدايع، خواتيم و غزل قديم. بخش ششم صاحبيه که ذکر آن گذشت. بخش هفتم خبيثات و آن مجموعه‌اى است از شعرهاى هزل و دو مثنوى انتقادى شيرين و چند غزل و قطعه و رباعى که همهٔ آنها رکيک نيست بلکه بعضى فقط متضمن مطايبه‌هاى مطبوع منظوم است.

نخستين جامع اثرهاى سعدى را، بعد از خود او، نمى‌شناسيم اما مسلم است که شيخ اثرهاى خود را شخصاً جمع‌آورى و منظم مى‌کرد. مشهورترين جامع کليات آثار سعدى على‌بن احمدبن ابى‌بکر بيستون است که تنظيم غزل‌ها بر مبناى حرف‌هاى آخر بيت‌ها و ترتيب فهرست کليات از او است اما از مقدمهٔ بيستون برمى‌آيد که پيش از آنکه او به تنظيم جديدى از آثار شيخ مبادرت کند جامعى ديگر اين کار را کرده بوده است.

 

www.eelmi.blogfa.com

 

 

سخني از ملاصدرا

 

 

ملاصدرا مي گويد:

خداوند بي نهايت است و لامكان و بي زمان

اما به قدر فهم تو كوچك مي شود

و به قدر نياز تو فرود مي آيد

و به قدر آرزوي تو گسترده مي شود

و به قدر ايمان تو كارگشا مي شود

يتيمان را پدر مي شود و مادر

محتاجان برادري را برادر مي شود

عقيمان را طفل مي شود

نا اميدان را اميد مي شود

گمگشتگان را راه مي شود

در تاريكي ماندگان را نور مي شود

رزمندگان را شمشير مي شود

پيران را عصا مي شود

محتاجان به عشق را عشق مي شود

خداوند همه چيز مي شود همه كس را....

به شرط اعتقاد

به شرط پاكي دل

به شرط طهارت روح

به شرط پرهيز از معامله با ابليس

بشوييد قلب هايتان را از هر احساس ناروا

و مغز هايتان را از هر انديشه خلاف

و زبان هايتان را از هر گفتار ناپاك

و دست هايتان را از هر آلودگي در بازار

و بپرهيزيد از ناجوانمردي ها،ناراستي ها،نامردي ها...

چنين كنيد تا ببينيد چگونه

بر سفره شما با كاسه اي خوراك و تكه اي نان مي نشيند

در دكان شما كفه هاي ترازوهايتان را ميزان مي كند

و در كوچه هاي خلوت شب،با شما آواز مي خواند

مگر از زندگي چه مي خواهيد

كه در خدايي خدا يافت نمي شود؟

 

www.eelmi.blogfa.com

 

 

 

عشق چيست؟

 

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چيست؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پرخوشه ترين شاخه را بياور،اما در هنگام عبور از گندم زار،به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني!

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.

استاد پرسيد « چه آوردي »؟

و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو مي رفتم،خوشه هاي پر پشت تر مي ديدم و به اميد كندن پر پشت ترين خوشه،تا انتهاي گندم زار رفتم.

استاد گفت: « عشق يعني همين »!

شاگرد پرسيد: « پس ازدواج چيست »؟

استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و بلند ترين درخت را بياور،اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي!

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت.

استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم،انتخاب كردم.ترسيدم كه اگر جلو بروم،باز هم دست خالي برگردم.

استاد باز گفت: ازدواج يعني همين!

 

www.eelmi.blogfa.com